مرگ را در دوقدمیام میدیدم.» فقط چندثانیه تعلل کافی بود برای اینکه رضا، به دست آشوبگران بیفتد و به جرم دفاع از میهن اسلامی، مثل دیگر رفقای بسیجیاش در گوشهوکنار کشور، به شکلی فجیع کشته شود. او یکی از بسیجیان پیشکسوت ناحیه مالک اشتر است که با وجود گذر از پنجمین دهه عمر، وقتی فراخوان شرکت در آماده باش را دریافت کرد، برای ایستادن مقابل اغتشاشگرها لحظهای تردید به دل راه نداد.
میگوید: همسرم خبر حمله داعشوار اوباش به مردم عادی، نیروهای پلیس و بسیجیها را شنیده بود. میترسید و نمیگذاشت در فراخوان نیروهای بسیج، اعلام حضور کنم. به او گفتم من یک عمر نان و نمک این مملکت را خوردهام. حالا که وقت دفاع رسیده، نامردی است اگر میدان را خالی کنم و بنشینم توی خانه. کاسبم و خرج زندگی دارم؛ بااینحال، همه شبهایی که چهارراه برق و بولوار دوم طبرسی شلوغ بود، مغازهام در محله خیرآباد را تعطیل کردم و در میدان بودم.
او از انتخابی که داشت به بهای جانش تمام میشد، اینطور تعریف میکند: با دست خالی جلو آشوبگرهایی ایستاده بودم که بعضیهایشان سلاح گرم داشتند و برخی، سلاح سرد. بقیه هم سنگ و آجر را به هرچه سر راهشان بود، پرتاب میکردند. داشتم جلو پیشروی آشوبگران را میگرفتم که بین جمعیتشان گرفتار شدم.
همزمان سه تا سنگ به سمتم پرتاب شد که یکی به کمرم خورد و دوتای دیگر کنار پایم. تنها مانده بودم و باید برمیگشتم عقب. از چهارراه گاز تا یکی از پایگاههای بسیج محله رسالت، یک کیلومتر راه بود. با تمام سرعت میدویدم. نفسم به شماره افتاده بود. هرچه باشد، سن و سالی از من گذشته است.
رضا حتی در همان بحبوحه، بیخیال چشمهای نگران همسرش نشد و سر قول و قرارشان ماند؛ اینکه لااقل ساعتی یک بار به تلفن همراه همسرش تک زنگ بزند و زندهبودنش را خبر بدهد. میگوید: هروقت و هرجا که لازم باشد برای دفاع از کشورم حاضر و آمادهام.
منبع: شهرآرا


